خدایا خسته ام

!عشق هر جا رو کنه آنجا خوش است

 

 

بگذار ابر سرنوشت

 

هرچه میخواهد ببارد

 

ما چترمان خداست

 

 




 
 
 
 
تبادل لینک با تمامی وبلاگ ها و سایت ها (کامنت بگذارید)

 
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:28 توسط محمدرضا| |

 سکوت بی صدای من

 

فریاد بلند دوست داشتن توست

 

 باور کن دوست داشتنت

 

افسانه نیست !

 

 

عشق را

 

هرچندی می خواهم پنهان کنم

 

سینه می گوید ،

 

که من تنگ آمده ام

 

فریاد کن ......

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 21:2 توسط محمدرضا| |

 

 تو برده بودی 

 

قلبی که من باخته بودم

 

مغلوب کوچکی نبوده ام

 

تو فاتح بزرگی بودی !

 

 

 

دوست دارم هایت را باور میکنم

 

مانند امضای پای نامه هایت

 

که میگویی خون است ،

 

اما طعم آب انار می دهد...

 

 

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 21:46 توسط محمدرضا| |

 

 

قلبم این روزها سخت درد میکند !

 

کاش یک لحظه می ایستاد

 

تا ببینم دردش چیست ...؟

 

 

 

 

نا گفته های دلم را

 

نگه داشتم برای وقتی که تنها شدم

 

تا اون موقع هر وقت

 

خورشید را بالای سرت دیدی بدان

 

در غروبی غم انگیز به تو فکر میکنم ، به این که

 

کاری که عشق بامن کرد

 

با تو می کرد چند روز دوام میاوردی ...؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 17:18 توسط محمدرضا| |

 

خدایا

 

یک فنجان قهوه تلخ ...

 

مهمون من باش

 

وقتش رسیده طعم دنیات رو بدانی!!!

 

 

 

 

تلخی الکل رو به جون خریدم

 

فقط واسه این ک موقع خوردنش بگم

 

سلامتی اونی که هیچوقت نفهمید

 

چقدر دوسش دارم!

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 21:27 توسط محمدرضا| |

 
 
پشت پلک هایم،


نام تورو نوشتم
تا وقتی


چشمهایم را بر روی کسی بستم


بداند چرا...!

 

 




دلم آنقدر خسته و شکسته است که


میخواهم گوشه ای


پشت به دنیا


زانو هایم را بغل کنم


و بگویم:خدایا ...


خسته ام من دیگر بازی نمیکنم!


نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 19:33 توسط محمدرضا| |

در

 طوفان زندگي...


باخدا بودن!!


بهتر از
ناخدا بودن است.

 




بیا به دور هز واهمه ی زشت مردم..


همچون یاران کهف بخوابیم...


اینجا روزگارش بد است...


میرویم...


قرنی دیگر باز می آییم...


شاید عشق رنگی دگر یابد....!!





نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 19:40 توسط محمدرضا| |


به خدا گفته ام زحمت نکشد;


نه نیازی به زلزله هست


نه نیازی به سونامی


همین که تو نیستی،
همین که تو ...



 




عاقبت ...


همه ی ما زیر این خاک ...


آرام خواهیم گرفت،


ما که روی آن دمی به همدیگر ...


مجال آرامش ندادیم!!





نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 11:4 توسط محمدرضا| |


Design By : Mihantheme