خدایا خسته ام

!عشق هر جا رو کنه آنجا خوش است

 

 

بگذار ابر سرنوشت

 

هرچه میخواهد ببارد

 

ما چترمان خداست

 

 




 
 

 
نوشته شده در جمعه یکم آبان ۱۳۸۸ساعت 17:28 توسط محمدرضا| |

 

دوستت دارم با تو لج بازی نمی کنم

 

مانند کودکان ،

 

سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد :

 

ماهی قرمز مال تو، ماهی آبی مال من ..

 

هر دو ماهی مال تو باشد

 

تو مال من !

 

 

 

به قدری

 

دوستت دارم که گاهی ،

 

قلبم می گیرد و نمی دانم

 

چکارش کنم ...

 

پیش از توانم دوستت دارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:59 توسط محمدرضا| |

 

حتی یک نفر در این دنیا

 

شبیه تو نیست ...

 

نه در نفس کشیدن ؛

 

نه در نفس نفس نفس زدن ؛

 

ونه از قشنگی ...

 

نفس مرا بند آوردن ...

 

 

 

طبیعی است ...

 

پاییز جای تابستان را می گیرد ؛

 

ولی قبول کن ...

 

هیچکس جای تو را نمی گیرد ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:47 توسط محمدرضا| |

 سکوت بی صدای من

 

فریاد بلند دوست داشتن توست

 

 باور کن دوست داشتنت

 

افسانه نیست !

 

 

عشق را

 

هرچندی می خواهم پنهان کنم

 

سینه می گوید ،

 

که من تنگ آمده ام

 

فریاد کن ......

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت 21:2 توسط محمدرضا| |

 

 تو برده بودی 

 

قلبی که من باخته بودم

 

مغلوب کوچکی نبوده ام

 

تو فاتح بزرگی بودی !

 

 

 

دوست دارم هایت را باور میکنم

 

مانند امضای پای نامه هایت

 

که میگویی خون است ،

 

اما طعم آب انار می دهد...

 

 

نوشته شده در جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 21:46 توسط محمدرضا| |

 

 

قلبم این روزها سخت درد میکند !

 

کاش یک لحظه می ایستاد

 

تا ببینم دردش چیست ...؟

 

 

 

 

نا گفته های دلم را

 

نگه داشتم برای وقتی که تنها شدم

 

تا اون موقع هر وقت

 

خورشید را بالای سرت دیدی بدان

 

در غروبی غم انگیز به تو فکر میکنم ، به این که

 

کاری که عشق بامن کرد

 

با تو می کرد چند روز دوام میاوردی ...؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 17:18 توسط محمدرضا| |

 

خدایا

 

یک فنجان قهوه تلخ ...

 

مهمون من باش

 

وقتش رسیده طعم دنیات رو بدانی!!!

 

 

 

 

تلخی الکل رو به جون خریدم

 

فقط واسه این ک موقع خوردنش بگم

 

سلامتی اونی که هیچوقت نفهمید

 

چقدر دوسش دارم!

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:27 توسط محمدرضا| |

 
 
پشت پلک هایم،


نام تورو نوشتم
تا وقتی


چشمهایم را بر روی کسی بستم


بداند چرا...!

 

 




دلم آنقدر خسته و شکسته است که


میخواهم گوشه ای


پشت به دنیا


زانو هایم را بغل کنم


و بگویم:خدایا ...


خسته ام من دیگر بازی نمیکنم!


نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 19:33 توسط محمدرضا| |


Design By : Mihantheme